فريد الدين العطار النيسابوري

275

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

اى طلب كارِ جهان دار آمده * روز و شب در دردِ اين كار آمده اوست در هر دو جهان مقصودِ تو * گر ز روىِ امتحان ، معبودِ تو ، بر تو بفروشد جهانِ پيچ پيچ * در جهان ، مفروش تو او را به هيچ بُت بود هرچ آن گزينى تو بَرو * كافرى گر جان گزينى تو بَرو . الحكاية و التمثيل يافتند آن بُت كه نامش بود لات * لشكرِ محمود اندر سومنات هندوان از بهرِ بُت برخاستند * دَه رهش همسنگ زر مىخواستند هيچ‌گونه شاه مىنفروختش * آتشى بر كرد و حالى سوختش سر كشى گفتش « نمىبايست سوخت * زر ، بِه از بُت ، مىببايستش فروخت . » گفت « ترسيدم كه در روزِ شمار * بر سرِ آن جمع گويد كردگار آزر و محمود را داريد گوش * زان كه هست آن بُت تراش اين بت فروش . » گفت چون محمود آتش بر فروخت * وان بتِ آتش پرستان را بسوخت ، بيست من جوهر بيامد از ميانْش * خواست شد از دست حالى رايگانْش